تبليغاتX
شبهای بارونی
ندانستم نمي دانم ندانم
 گشته ام حيران زدست روزگار

اي فلک داري به کار ما چکار

تو مگر کاري نداري جز از اين

 که ميپيچي به پايه من چو مار

زديدارت نمازم را شکستم

گشودم قلب خود را باز بستم

زديدار رخت همواره مستم

از اين دنيا و عالم من گسستم

 ندانستم نمي دانم ندانم

که عشقت چون کشيد آتش به جانم

ولي اما اگر با من نماني

            جهاني را به آتش ميکشانم

باریده شده توسط سهیل در جمعه هشتم خرداد 1388 ساعت 10:2 قبل از ظهر | لینک ثابت |