
اي فلک داري به کار ما چکار
تو مگر کاري نداري جز از اين
که ميپيچي به پايه من چو مار
زديدارت نمازم را شکستم
گشودم قلب خود را باز بستم
زديدار رخت همواره مستم
از اين دنيا و عالم من گسستم
ندانستم نمي دانم ندانم
که عشقت چون کشيد آتش به جانم
ولي اما اگر با من نماني
جهاني را به آتش ميکشانم