تبليغاتX
شبهای بارونی
نمي دانم.

نمي دانم نمي دانم.

.چه بود نمي دانم..

فرشته بود نمي دانم..

عشق بود نمي دانم..

چه بود مي خواهم در اوج فرياد بزنم و بگوييم .

اين حق من نبود...

اين آشفتگي آخه مال من نبود.

آرزويم چيزه دگر بود..

اما افسوس طالعم.نحس بود و او شد يك خاطره..

گناه من چه بود که اين گونه غمهايم را بايد در چشمان حبس مي کردم

 وفريادمفقط سکوت غمم بود!

باریده شده توسط سهیل در یکشنبه پنجم اسفند 1386 ساعت 2:49 بعد از ظهر | لینک ثابت |