
دردا که این زمونه وفا به کس ندارد
در حسرت گذشته بقا به کس ندارد
عجب دنیا به روی من وفا کرد
دلم سوزاند و روحم را فنا کرد
عجب دنیا به روی من وفا کرد
مرا در اوج بی کسی رها کرد
مرا وقتی که بال و پردادند
زمونه بالم سوزاندودیوانه جا کرد
دراین ظلمت که هر کس یار دارد
مراتنها میان شب رها کرد
ز وحشتهای این دنیا چه گویم
که قلبم را بی یاورسوا کرد
ز بس مستو غزل خوانم، ندانی
بی آبرو هم میشود خداوند را صدا کرد