
همه گفتن که اون ازت بی خبره به خدا گریه هامو شنید و رفت
کم کم حس کرد که براش تکراریم یه عروسک جدید خرید و رفت
نخ داخل شمع از شمع پرسيد : چرا وقتي من ميسوزم تو آب ميشي..؟
شمع جواب داد: مگه ميشه کسي که تو قلبمه بسوزه و من اشک نريزم ![]()
نمي دانم نمي دانم.
.چه بود نمي دانم..
فرشته بود نمي دانم..
عشق بود نمي دانم..
چه بود مي خواهم در اوج فرياد بزنم و بگوييم .
اين حق من نبود...
اين آشفتگي آخه مال من نبود.
آرزويم چيزه دگر بود..
اما افسوس طالعم.نحس بود و او شد يك خاطره..
گناه من چه بود که اين گونه غمهايم را بايد در چشمان حبس مي کردم
وفريادمفقط سکوت غمم بود!
هوس كوچ به سرم زده.
شايد هم هجرت. نمي دانم.
ز اين بي دلي ها خسته شدم.
دستانم را به دستان هيچ كس مي سپارم و درد دل مي كنم با درختان.
ديوانگي هم عالمي دارد

افسوس خوردن به خاطر چيزي كه نداري ، هدر دادن چيزيه كه داري
بين من و عشق توولي فاصله اي نيست
گفتم که کمي صبر کن و گوش به من کن
گفتي که نه بايد بروم حوصله اي نيست
پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف
تو رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست
گفتي که کمي فکر خودم باشم و آنوقت
جز عشق تودر خاطر من مشغله اي نيست
رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مساله اي نيست
و کتاب هايي نيز هست براي ننوشتن و من اکنون رسيده ام به آغاز چنين کتابي
هر چی صادق تر باشی بيشتر بهت دروغ ميگن
هر چی دلسوزتر باشی بيشتر سرت کلاه ميذارن
هر چی قلبتو آسونتر در اختيار بذاری راحت تر لهش ميکنن
هر چی آرومتر باشی فکر ميکنن آدم ضعيفی هستی
هر چی بيشتر به فکر ديگران باشی بيشتر حقتو ميخورن
به راستي چقدر سخت است خندان نگه داشتن لب ها
در زمان گريستن قلب ها و تظاهر به خوشحالي در اوج غمگيني
و چه دشوار و طاقت فرساست گذراندن روزهاي تنهايي و بي ياوري
در حالي که تظاهر ميکني هيچ چيز برايت اهميت ندارد
اما چه شيرين است در خاموشي و تنهايي به حال خود گريستن