تبليغاتX
شبهای بارونی
می شود خداوند را صدا کرد؟؟؟

دردا که این زمونه وفا به کس ندارد

 در حسرت گذشته بقا به کس ندارد

 عجب دنیا به روی من وفا کرد

 دلم سوزاند و روحم را فنا کرد

 عجب دنیا به روی من وفا کرد

 مرا در اوج بی کسی رها کرد

 مرا وقتی که بال و پردادند

 زمونه بالم سوزاندودیوانه جا کرد

 دراین ظلمت که هر کس یار دارد

 مراتنها میان شب رها کرد

ز وحشتهای این دنیا چه گویم

که قلبم را بی یاورسوا کرد

 ز بس مستو غزل خوانم، ندانی

بی آبرو هم میشود خداوند را صدا کرد

باریده شده توسط سهیل در سه شنبه نهم بهمن 1386 ساعت 1:29 قبل از ظهر | لینک ثابت |

آموختن...
زندگي به من آموخت چگونه گريه کنم

 ولي گريه نياموخت چگونه زندگي کنم

تو به من آموختي دوستت بدارم

   اما نياموختي چگونه فراموشت کنم

باریده شده توسط سهیل در سه شنبه نهم بهمن 1386 ساعت 1:25 قبل از ظهر | لینک ثابت |

دنیای شیشه ای
همیشه فکر کن تو یه دنیای شیشه ای زندگی میکنی.

پس سعی کن به طرفه کسی سنگ پرتاب نکنی چون اولین چیزی که میشکنه دنیای خودته

باریده شده توسط سهیل در سه شنبه نهم بهمن 1386 ساعت 1:24 قبل از ظهر | لینک ثابت |

رفتی
رفتی و ندیدی که چه محشر کردم با اشک تمام کوچه را تر کردم

وقتی که شکست بغض تنهایی من وابستگی ام را به تو باور کردم

باریده شده توسط سهیل در سه شنبه نهم بهمن 1386 ساعت 1:22 قبل از ظهر | لینک ثابت |

يادمه
خواستم خودمو گول بزنم ؛

 

 همه ي خاطراتم رو انداختم يه گوشه اي و گفتم : فراموش ؛

 

 يه چيزي ته قلبم خنديد و گفت : يادمه

باریده شده توسط سهیل در سه شنبه نهم بهمن 1386 ساعت 1:13 قبل از ظهر | لینک ثابت |

يادت باشه
وقتي برگ هاي پاييز رو زير پات له مي كني يادت باشه روزي بهت نفس هديه مي كردن .
باریده شده توسط سهیل در سه شنبه نهم بهمن 1386 ساعت 1:12 قبل از ظهر | لینک ثابت |

يك نگاه
گاه يك لبخند آنقدر عميق ميشود كه گريه ميكنم

 گاه يك نغمه آن قدر دست نيافتني است كه با آن زندگي ميكنم

 گاه يك نگاه آن چنان سنگين است كه چشمانم رهايش نميكنند

     گاه يك عشق آن قدر ماندگار است كه فراموشش نميكنم

باریده شده توسط سهیل در سه شنبه نهم بهمن 1386 ساعت 1:11 قبل از ظهر | لینک ثابت |

خم ابروی تو ....!!
در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد    

دل خوش عشق شما نیستم ای اهل زمین

                 به خدا معشوقه  من بالایی است.  

                     یا رب ز شراب عشق سرمستم کن

                        در عشق خودت نیست کن و هستم کن

                                  از هر چه ز عشق خود تهی دستم کن

                                                 بکباره به بند عشق پا بستم کن

باریده شده توسط سهیل در سه شنبه نهم بهمن 1386 ساعت 1:10 قبل از ظهر | لینک ثابت |