
در اين دنيا سراب محکوم است به پوچي...
پرستو محکوم به کوچ کردن...
شمع محکوم به اشک ريختن...
خارها محکوم به تنهايي...
روز محکوم به غروب کردن...
شب محکوم به رسيدن...
قلب با همه ي پاکي وصداقتش محکوم به دوست داشتن
وچه محکوميتي شيرين تر و دلپذير تر ازاين است؟
اما اي کاش همه ي اين محکوميتها زيبا را مي پذيرفتند.
اي کاش...؟
شب همه بی تو کار من شکوه به ماه کردن است
روز ستاره تا سحرتیره به آه کردن است
متن خبر که یک قلم بی تو سیاه شد جهان
حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه کردن است
چون تو نه در مقابلی عکس تو پیش رو نهم
این هم از آب و اینه خواهش ماه کردن است
نو گل نازنین من تاتو نگاه میکنی
لطف بهار عارفان در تو نگاه کردن است
ماه عبادت است و من با لب روزه دار از این
قول و غزل نوشتنم بیم گناه کردن است
لیک چراغ ذوق هم این همه کشته داشتن
چشمه به گل گرفتن و ماه به چاه کردن است
غفلت کائنات را جنبش سایه ها همه
سجده به خاک کبریا خواه نخواه کردن است
از غم خود بپرس کو با دل ما چه میکند
این هم اگر چه شکوه ی شحنه به شاه کردن است
گاه به گاه پرسشی کن که ذکات زندگی
پرسش حال دوستان گاه به گاه کردن است
بو سه ی تو به کام من کوه نورد تشته را
کوزه ی آب زندگی تو شه ی راه کردن است
خود برسان به شهریار ای که در این محیط غم
بی تو نفس کشیدنم عمر تباه کردن است
طبیبان را زبالینم برانید
مرااز دست اینان وا رهانید
به گوشم جایه این ایات افسوس
سرود زندگانی را بخوانید
دل من چون پرستویی بهاریست
از این صحرا به آن صحرا فراریست
شکیب او همه در بی شکیبی است
قرار او همه در بی قراریست
دل عاشق گریبان پاره خوش تر
به کویه دلبران آواره خوش تر
غم دل با همه بیچاره گی ها
از این غمها که دارد چاره خوشتر
دلم یک لحظه در یک جا نماندست
مرابا خود به هر سویی کشاندست
به هر لبخند شیرین دل سپردست
برایه هر نگاهی نغمه خواندست
هنوزم چشم دل دنبال فرداست
هنوزم سینه لبریز تمنا ست
هنوزم این جان بر لب مانده ام را
در این بی ارزویی ارزوهاست
اگر هستی زند هر لحظه تیرم
وگر از عرش برخیزد صفیرم
دل از این عمر شیرین بر نگیرم
به این زودی نمیخواهم بمیرم
مشیری
دنيا ديوارهاي بلند دارد و درهاي بسته كه دور تا دور زندگي را گرفته اند.
نمي شود از ديوارهاي دنيا بالا رفت.
نمي شود سرك كشيد و آن طرفش را ديد.
اما هميشه نسيمي از آن طرف ديوار كنجكاوي آدم را قلقلك مي دهد.
كاش اين ديوارها پنجره داشت و كاش مي شد گاهي به آن طرف نگاه كرد.
شايد هم پنجره اي هست و من نمي بينم. شايد هم پنجره اش زيادي بالاست و قد من نمي رسد.
با اين ديوارها چه مي شود كرد؟
مي شود از ديوارها فاصله گرفت و قاطي زندگي شد و ميشود اصلا فراموش كرد كه ديواري هست و شايد مي شود تيشه اي بر داشت و كند و كند.
شايد دريچه اي شايد شكافي شايد روزني شايد....
ديوارهاي دنيا بلند است و من گاهي دلم را پرت مي كنم آن طرف ديوار.
مثل بچه ي بازيگوشي كه توپ كوچكش را از سر شيطنت به خانه ي همسايه مي اندازد.
گاهي دلم را پرت مي كنم آن طرف ديوار.
آن طرف حياط خانه ي خداست.
و آن وقت هي در مي زنم در مي زنم در مي زنم و مي گويم دلم افتاده تو حياط شما,ميشود دلم را پس بدهيد؟
كسي جوابم را نمي دهد.
كسي در را برايم باز نمي كند.
اما هميشه دستي دلم را مي اندازد اين طرف ديوار
همين....
و من اين بازي را دوست دارم.
همين كه دلم پرت مي شود اين طرف ديوار.
همين كه....
من اين بازي را ادامه مي دهم
و آنقدر دلم را پرت مي كنم
آنقدر دلم را پرت مي كنم تا خسته شوند
تا ديگر دلم را پس ندهند
تا آن در را باز كنند و بگويند
بيا خودت دلت را بردار و برو
آن وقت من مي روم و ديگر هم بر نمي گردم
من اين بازي را ادامه مي دهم...
طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد
در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد
روشنایی فلک را اثری در ما نیست
حذر از گردش چشم سیهی باید کرد
نه همین صف زده مژگان سیه بایدداشت
به صف دلشدگان هم نگهی باید کرد
شب که خورشید جهان تاب نهان از نظر است
فطع این مرحله با نور مهی باید کرد
گر مجاور نتوان بود به میخوانه نشاط
سجده از دور به هر صبحگهی باید کرد

مگذارید که بی باده بمانم گاهی
مگذارید که از سینه برارم آهی
تا که جان دارم و از سینه براید نفسم
مگذارید که بی باده سراید نفسم
همه جا هر شب و هر روز شرابم بدهید
آخرین لحظه ی عمرم می نابم بدهید
عاقبت مست و خراب از می نابم بکنید
راحت آن موقع مرا تا به ابد خواب کنید
بگذارید مرا داخل یک تابوتی
تخته هایش همه از چوب رز و یاقوتی
مزد غسال مرا شیر شرابی بدهید
مست مست از همه جا حال خرابی بدهید
بعد غسلم وسط سینه ی من چاک کنید
اندرون دل من یک قلمه تاک کنید
به نمازم نگذارید بیاید واعظ
پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ
جایه تلقین به بالایه سرم دف بزنید
شاهدان رقص کنند جمله شما کف بزنید
هر که شیون کند از دور و برم دور کنید
همه رامست و خراب از می انگور کنید
رویه قبرم بنویسید وفادار برفت
آن جگر سوخته ی خسته از این دار برفت
همه گفتن که اون ازت بی خبره به خدا گریه هامو شنید و رفت
کم کم حس کرد که براش تکراریم یه عروسک جدید خرید و رفت
نخ داخل شمع از شمع پرسيد : چرا وقتي من ميسوزم تو آب ميشي..؟
شمع جواب داد: مگه ميشه کسي که تو قلبمه بسوزه و من اشک نريزم ![]()
نمي دانم نمي دانم.
.چه بود نمي دانم..
فرشته بود نمي دانم..
عشق بود نمي دانم..
چه بود مي خواهم در اوج فرياد بزنم و بگوييم .
اين حق من نبود...
اين آشفتگي آخه مال من نبود.
آرزويم چيزه دگر بود..
اما افسوس طالعم.نحس بود و او شد يك خاطره..
گناه من چه بود که اين گونه غمهايم را بايد در چشمان حبس مي کردم
وفريادمفقط سکوت غمم بود!

افسوس خوردن به خاطر چيزي كه نداري ، هدر دادن چيزيه كه داري
هوس كوچ به سرم زده.
شايد هم هجرت. نمي دانم.
ز اين بي دلي ها خسته شدم.
دستانم را به دستان هيچ كس مي سپارم و درد دل مي كنم با درختان.
ديوانگي هم عالمي دارد
بين من و عشق توولي فاصله اي نيست
گفتم که کمي صبر کن و گوش به من کن
گفتي که نه بايد بروم حوصله اي نيست
پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف
تو رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست
گفتي که کمي فکر خودم باشم و آنوقت
جز عشق تودر خاطر من مشغله اي نيست
رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مساله اي نيست
و کتاب هايي نيز هست براي ننوشتن و من اکنون رسيده ام به آغاز چنين کتابي
هر چی صادق تر باشی بيشتر بهت دروغ ميگن
هر چی دلسوزتر باشی بيشتر سرت کلاه ميذارن
هر چی قلبتو آسونتر در اختيار بذاری راحت تر لهش ميکنن
هر چی آرومتر باشی فکر ميکنن آدم ضعيفی هستی
هر چی بيشتر به فکر ديگران باشی بيشتر حقتو ميخورن
به راستي چقدر سخت است خندان نگه داشتن لب ها
در زمان گريستن قلب ها و تظاهر به خوشحالي در اوج غمگيني
و چه دشوار و طاقت فرساست گذراندن روزهاي تنهايي و بي ياوري
در حالي که تظاهر ميکني هيچ چيز برايت اهميت ندارد
اما چه شيرين است در خاموشي و تنهايي به حال خود گريستن
دردا که این زمونه وفا به کس ندارد
در حسرت گذشته بقا به کس ندارد
عجب دنیا به روی من وفا کرد
دلم سوزاند و روحم را فنا کرد
عجب دنیا به روی من وفا کرد
مرا در اوج بی کسی رها کرد
مرا وقتی که بال و پردادند
زمونه بالم سوزاندودیوانه جا کرد
دراین ظلمت که هر کس یار دارد
مراتنها میان شب رها کرد
ز وحشتهای این دنیا چه گویم
که قلبم را بی یاورسوا کرد
ز بس مستو غزل خوانم، ندانی
بی آبرو هم میشود خداوند را صدا کرد
ولي گريه نياموخت چگونه زندگي کنم
تو به من آموختي دوستت بدارم
اما نياموختي چگونه فراموشت کنم
پس سعی کن به طرفه کسی سنگ پرتاب نکنی چون اولین چیزی که میشکنه دنیای خودته![]()
وقتی که شکست بغض تنهایی من وابستگی ام را به تو باور کردم
همه ي خاطراتم رو انداختم يه گوشه اي و گفتم : فراموش ؛
يه چيزي ته قلبم خنديد و گفت : يادمه ![]()
گاه يك نغمه آن قدر دست نيافتني است كه با آن زندگي ميكنم
گاه يك نگاه آن چنان سنگين است كه چشمانم رهايش نميكنند
گاه يك عشق آن قدر ماندگار است كه فراموشش نميكنم
دل خوش عشق شما نیستم ای اهل زمین
به خدا معشوقه من بالایی است.
یا رب ز شراب عشق سرمستم کن
در عشق خودت نیست کن و هستم کن
از هر چه ز عشق خود تهی دستم کن
بکباره به بند عشق پا بستم کن
بگذار گریه کنم .................نه برای تو.................... برای عشقی که مرده است
بگذار گریه کنم .................نه برای تو..................برای صداقت که کمرنگ شده است
بگذار گریه کنم .................نه برای تو ...................برای غمها که یکنواخت شده است
بگذار گریه کنم .................نه برای تو....................برای آرزوها که از بین رفته اند
بگذار گریه کنم ................نه برای تو....................برای محبت ها که ساکت شده اند
بگذار گریه کنم .................نه برای تو....................برای آدمیان که بی تفاوت
تو رفتي تازه عاشقتر شدم
من از اوني هم كه بود بدتر شدم
من صبح تا شب اين شده كارم
كه واسه ي چشات ببارم
تو خداي عاشقايي تو تموم كس و كارم
تو به داد من رسيدي وقتي تنهايي مو ديدي
تو نذاشتي برم از دست
اگه چيزي هم هنوز هست
نازنينم اميد شيرينم
من به جز تو كسي نمي بينم
از اون روزي كه رفتي
يه روز خوش نديدم
به جز دستاي گرمت پناه و پشت نديدم
زندگي مو به پاي تو دادم
اون روزا رو نمي ره از يادم
نازنينم برس به فريادم